روایتی از بزرگان...!!؟

 

یه بنده خدایی تعریف میکرد:
یه چند سال پیش باغ وحش زدیم تو شهرمون
قیمت بلیط زدیم 500ت کسی نیومد.
کردیمش300ت کسی نیومد.
100ت بازم کسی نیومد.
مجانی کردیم همه اومدن تو باغ وحش. در رو قفل کردیم قفس شیر و باز کردم.
صدا زدم خروجی 5000 تومن

و اینگونه انتقام گرفتیم از مردم شهرمون چشمکاز خود راضی

/ 24 نظر / 112 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maryam

ایوووووووول دمش هات[نیشخند][نیشخند]

نیلوفر

دلتَنــگی یعنــی تــو سـاکــت باشـی و هـدفـونــت کـوچــه هــا رو متــر بـه متــر جیــغ بکـشـــه

فاطمه.ر.

در این روزها و شبهای مقدس نیم نگاهی را محتاجم که دوستی به پهنای قلب مهربانش به سوی کلبه ی ویرانه ی دل من بیندازد پس ای مهربان التماس دعا[گل]

faezeh

[نیشخند][نیشخند][نیشخند]

بانو

سلام و وقت بخیر پیشاپیش زیارت قبول التماس دعا

ترانه

[قهقهه][قهقهه][دست][دست][دست][گل]

فاطمه.ر.

ﻣﺘﺮﺳﮏ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﺯﺩﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ…! ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﻱ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻔﺘﻲ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ”ﻗﺤﻄﻲ ﻋﺎﻃﻔﻪ”ﻫﺎﺳﺖ… …!![گل]

*فریادِسکوت*

اینجوری نبود! قرار نبود اینجوری باشه نمیدونم قرار بود چه جوری باشه ولی اینجوری قرار نبود خدا رو ببینم میگم حق من این نبود...